شاعرانگی - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 2:46
بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود بغلم کن که تنم خسته تر از این نشود بغلم کن که هوای دل من خوب شود و صدای دلم از حال دلت کوک شود یک نفر شاعر دریا و بیابان بشود و کنار تو دلش خواست خیابان بشود یک خیابان ِ پر از کافه و تنهایی ها منِ تنها و تو از جنس تماشایی ها پاکت خالی سیگار بغل میخواهد ... �کم کن ای...
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 11:30
بعد از ۵ سال تونستم فکرمو جمع کنم و بنویسم... خوشحالم که بالاخره شد...داشتم از خودم ناامید میشدم کم کم ...پاییز فصل من،مرسی که کمکم کردی
شاعرانگی... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:40
بغلمکنکههواسردترازایننشود بغلمکنکهتنمخستهترازایننشود بغلمکنکههوایدلمنخوبشود وصدایدلمازحالدلتکوکشود یکنفرشاعردریاوبیابانبشود وکنارتودلشخواستخیابانبشود یکخیابانِپرازکافهوتنهاییها منِتنهاوتوازجنستماشاییها پاکتخالیسیگاربغلمیخواهد... �کمکناینفاصلهرا
پیگرد قانونی - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
یک مشت سوء ظن کال یک مشت اتهام یک مشت رویای به دنیا آمده درگیر با اوهام یک مشت فکر نپخته مهمان این شبهام حتی غرور لعنتی فهمیده من تنهام فهمیده میترسم از این شبهای بی پرسه حسی درون من از این تصمیم میترسه مسموم شد این رابطه به شک و ابهام حالا تو موندی با خودت منم که تنهام پک میزنم عکسامونو یک کار بیهو...
این کار را با من نکن... - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
تلنگری بی صدا کافیست... تا آیینه ی چشمانم را بشکنی و وضوح تصویرت را هزارتکه کنی روی تمام نیمکت های ۶ عصر جایت خالیست این کار را با من نکن... نقاش میشوم... لبخند ژوکوند را برایت به گریه وا میدارم این کار را با من نکن... دنیا را مست تو میکنم...انگور نه... اما میخواهم خیسی لبهایت را شراب کنم می خواهم.....
من تو را میخواهم... - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
از روی جنازه ام که هی رد بشوی هر صبح به این عشق مردد بشوی این رابطه را به هیچ مسموم کنی یا اینکه مرا به هیچ محکوم کنی یکباره تمام قصه را سرد کنی شیرینی رویای مرا طرد کنی کافیست که یک خاطره از من با تو یک شب به سراغ تو بیاید از نو این خاطره ها عذاب وجدان دارند این ثانیه های خسته پایان دارند من خسته ا...
حس مشترک - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
تو رو اونقدر میخوامت که حسم مثل بارونه دلم تنگه واسه چشمات دلت می فهمه میدونه جهان پر میشه از حسم تموم شهر می فهمن همه رد میشن و آروم به این اوضام میخندن فقط عکساتو میگیرم توی این شهر میگردم چرا میخندن این مردم مگه کار بدی کردم؟! تورو اونقدر میخوامت که دنیام از تو سرشار داره از آسمون انگار واسم خوشب...
رسپینا(پاییز) - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
منو از دور میبینی خیالت جمع ِکه خوبم اگه نزدیک بشی گاهی میبینی خیلی بی جونم من از اون دور آرومم من از اون دور دلچسبم فقط برگم تو دست باد که با بی میلی میرقصم یه برگ زرد پاییزم که خشکیدم ترک خوردم منو از دور میبینی؟میبینی اینو که مُردم؟میبینی حال این دختر پر از ترس ِ،پریشونه همون که یک نفس با تو داره...